چه جمعه قشنگی بود..از همان جمعه گذشته که رسیدم خونه تصمیم داشتم راجع به این روز به یادماندنی مطلبی بنویسم اما اینقدر ذوق زده شده بودم که اصلا توان نوشتن نداشتم.اما امروز علی رغم خستگی مفرط و خواب آلودگی بسیار ،عجیب دلم هوای نوشتن کرده البته بهتر بگم دلم هوای تو رو کرده!! ![]()
چون معمولا قرار ملاقات های ما روز جمعه بوده علاقه زیادی به این روز دارم برای همین شب جمعه ها همیشه یک حس قشنگی دارم.الان اینقدر دلم برات تنگ شده که آرزو می کنم کاش هر هفته ،یا نه ! هر روز تو رو می دیدم .اما حیف که مشغله کاری و درسی و مشکلات دیگر مانع بر آورده شدن این آروز میشه.
می دونی خیلی وقته که یک احساس عجیبی بهم دست داده ! احساس می کنم تو توی وجودمی ..توی قلبمی توی رگهای بدنم جریان داری ..اصلا قابل توصیف نیست.نمی دونم چطور بیان کنم که متوجه حرفم بشی اما فقط بدون که یک لحظه از خیالت بیرون نمیام و همیشه و همه جا در کنارم حضور داری..باور کن همیشه وجودت را در کنار خودم احساس می کنم.شبها با یاد چشمهای نازنین تو به خواب می روم و صبح ها با عشق تو از خواب بیدار می شم.
*******
پنجره اتاقم بازه و نسیم سردی صورتم را نوازش می کنه. وای که چقدر هوای سرد را دوست دارم..خاطرات اولین روزی که با هم به گردش رفته بودیم از جلوی نظرم می گذره..تو یک بارونی بلند تنت بود..وای چقدر بهت میومد..یادته چقدر سردت شده بود ! با این حال دوست داشتی برای اینکه من سرما نخورم ،کتت را در بیاری و بندازیش رو شانه های من! اعتراف می کنم تا به حال بستنی به اون خوشمزگی نخورده بودم.خوردن بستنی میوه ای اون هم تو زمستون عجب صفایی داره!!!![]()
این جمعه گذشته هم یکی از بهترین روزهای عمرم بود.روحم دوباره زنده شد آقایی جونم ..دیدن اون چهره پاک و نازنینت ، شنیدن صدای دلنشینت و بودن در کنارت همیشه برام شیرین بوده و هست..خیلی خیلی دوستت دارم.![]()
دلم می خواست بیشتر بنویسم اما شدیدا خوابم میاد .می دونی که من عادت ندارم صبح زود بیدار شم.از قدیم گفتند سحر خیز باش تا کامروا باشی!.واقعا هم همینطوره.. امروز به سرعت انتخاب واحد و ثبت نام ترم جدیدم انجام شد و خیالم آسوده شد.
خواب های طلایی ببینی عزیز دلم![]()
شب خوش![]()
![]()
![]()
یک آهنگ قشنگ اسلامی از یوسف اسلام ( کت استیون سابق) پیشنهاد می کنم دانلود کنید:
How great the wonder of the heavens and the timeless beauty of the night
How great, then how great the creator
And its stars like priceless jewels far beyond the reach of kings
Bow down for the shepherd guiding him home
But how many eyes are closed to the wonder of this night
Like pearls hidden deep beneath a dark stream of desires
But like dreams vanish with the call to prayer and the dawn extinguishes night,
Here too are signs god is the light, god is the light
How great the beauty of the Earth and the creatures who dwell on her
How great, then how great the creator
As its mountains pierce the clouds high above the lives of men
Weeping rivers for thousands of years
But how many hearts are closed to the wonders of this sight
Like birds in a cage, asleep with closed wings
But like work stops with the call to prayer and the birds recite
Here too are signs god is the light, god is the light
How great the works of Man and the things he makes
How great, then how great the creator
Though he strives to reach the heavens, he can barely survive
The wars of the world he lives in
Yet how many times he's tried himself to immortalize
Like his parents before him in the garden of Eden
But like the sun sets with the call to prayer and surrenders to the night
here too are signs god is the light everlasting
دیدی به قولم وفا کردم!
برای همیشه پیشت می مونم
تا ابد عاشقت هستم.![]()
![]()
![]()
منتظر پست های بعدی باشید با این تفاوت که با انرژی تر و شادتر از همیشه خواهم آمد!![]()
نمی دونم چرا دیگه حوصله هیچ کاری را ندارم...شاید این بی حوصلگی به خاطر تنهایی باشه یا شاید به خاطر بلاتکلیفی باشه ..اصلا تعادل روحی و روانی ندارم..دیوونه نیستماااا ...شاید هم باشم و خودم خبر ندارم..یک روز شادی وجودم را فرا می گیره و روز بعد پر از غمم..دلم مثل دریا گاهی آروم و گاهی طوفانیه..نمی دونم چه بلایی داره سرم میاد.
خدایا ، یادته من همیشه بهت می گفتم : من بنده بی طاقت و کم ظرفیتی هستم ..تو یا کمکم کن که مثل مادر نازنینم صبور باشم یا اصلا من را مورد آزمایش های سخت خودت قرار نده..که من با کوچکترین مشکل و ناراحتی کم میارم..وسط راه یکهو دیدی بریدمااا..اون موقع نگی من بنده بدی بودم برات! یادته تمام این درد و دلهامو که هر شب تو تنهایی های خودم با تو در میان می گذاشتم ؟چه سوال مسخره ای !! مگه میشه خدا چیزی را از یاد ببره؟! پس چرا.؟....ای خدا ، دلم خیلی گرفته..تو را به امام حسین که می دونم خیلی خیلی برات عزیره قسم می دم هر طور که خودت صلاح می دونی من را نجات بده ..
دو شب قبل تو هیئتی که به خاطر بر آورده شدن حاجت دایی هر ساله برگزار میشه، یک حس خاصی داشتم.یک شور و حال عجیبی به همه دست داده بود.احساس می کنم مراسم عزاداری این دو شب مورد قبول خدا قرار گرفت.آخه مگه میشه همون شب اکثرا حاجت روا بشن!!! اون دختر زیبا روی آشنا پس از سال ها انتظار تو همین مراسم دیشب به آروزی دیرینه خود رسید..دیگری از شوق شفای برادر بیمارش غرق در اشک شده بود.می گویند تا سال دیگر هم کودکی به این جمع افزوده می شه..کودکی که 7 سال پدر و مادرش را منتظر گذاشته.انشا...
دلم می خواست من هم به مراد دلم برسم ..پس چرا هیچ خبری نشد!
دیشب انقدر غمگین بودم که اگر نگم همه متوجه حال من شدند، دروغ گفتم! یکی از آقایون این جمع که تو حیاط مشغول شستن دیگ بودند.صدام کرد و گفت شاید باورت نشه اما اگر واقعا اعتقاد داشته باشی با شستن بخشی از این دیگ می تونی امام حسین را صدا کنی و ازش مزدت را بخواهی.بهش گفتم، آخه من یکی دو تا حاجت که ندارم؟ دلم حریصه! گفت: تو هنوز امامو نشناختی! ..رفتم جلو..چشمم به اون آقای جوانی افتاد که به طرز معجزه آسایی شفا پیدا کرده بود..مثل بهت زده ها بود اما غرق در شادی ! با خودم گفتم من هم به تک تک اون خواسته هام می رسم..می گفتند فقط اعتقاد داشته باش.فقط همین!
امشب که دوباره بعداز چند روز شلوغی ، دوباره تنها شدم، احساس دل تنگی عجیبی داشتم.دلم برای همه تنگ شده..این دل من هم که شورشو در آورده ، یکسره احساس دلتنگی می کنه!! امانم را بریده.
خیلی حرفها واسه گفتن دارم..اما فعلا دیگه هیچ چی نمی گم.......