او هم از میان ما رفت![]()
دفعه آخر که داشت از ما خداحافظی می کرد، به همه ما گفت من را حلال کنید..اون لحظه یکهو دلم ریخت.
گفتم: مامان بزرگ این حرفها چیه؟ انشا...دفعه بعد که اومدی باید بیای شب پیش من بخوابی.
انگار خودش می دونست که برای بار آخره که نوه هاش و دخترش را می بینه.
چقدر دوستش داشتم...دلم خیلی براش تنگ شده..کاش می شد فقط یک بار دیگه روی ماهش را ببوسم..اما....![]()
![]()
از شما دوستان تقاضا دارم برای شادی روح آن عزیز که دیشب با این دنیا وداع کرد ،فاتحه بخوانید.
بازگشت همه ما به سوی اوست
هوای اتاق نا باورانه سرد شده است اما کاش همه این را باور داشتند...می گویند تو با خودت هم مشکل داری ..شاید هم آنها راست می گویند ..با اینکه آدمهای زیادی مرا احاطه کرده اند ، احساس تنهایی عجیبی می کنم ..انگار دیگر هیچ چیز و هیچ کس را ندارم ..پشتم به یک باره خالی شد..شاید هم این دلیل لرزش اندامم باشد.
مدتی است که توان نوشتن را در خود نمی بینم .در حال حاضر هم هیچ نمی توانم بگویم جز اینکه دلم برایش تنگ شده است..از آن جشن عروسی یعنی یک ماه و نیم پیش دیگر ندیدمش..وای که چقدر زیبا شده بود چشمهایش در آن شب مهتابی سرد.
مامان مثل همیشه تنهاییم را بر هم می زند با این امید که شاید بتواند دلم را کمی شاد کند..اما او نمی داند دل ترک خورده من دیگر لبخند را به یاد ندارد ..او سعی دارد مرا به همان دختر همیشه خندانش بازگرداند اما.....بالاخره تلاش هایش بی نتیجه می ماند و وقتی جز سکوت چیزی از من نمی شنود مرا به حال خودم رها می کند..
و باز با خودم تنها شدم ...نمی دانم امشب چه بلایی سرم آمده ..هوای دلم بارونی شده..اشک امانم را بریده است..کاش می توانستم سفره دلم را برایت باز کنم..تو خیلی چیزها را نمی دانی اما کاش می دانستی یا حداقل کاش می توانستم آنها را با تو در میان بگذارم.کاش ..کاش ...کاش ...
راستی نزدیک یک سال است که از بدترین روز عمرم می گذرد
بی تو تو این شبهای بد گریم دیگه در نمیاد
حرف غم انگیز دلم جز تو کسی رو نمی خواد
پس چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره
دیو سیاه غصه ها توی کدوم شب می میره
پس چی بگم وقتی دلم از دل تو دور می مونه
وقتی که قلب پاک تو هیچی ازم نمی دونه