تبليغاتX
لالایی باران
رنگين کمان سهم کسي است که تا آخرين قطره زير باران مي ماند

 

اصلا فکرش را نمی کردم قسمت بشه که من روی ماهت را تا قبل از روز 23 آبان ببینم.اما واقعا دلم بدجوری برات تنگ شده بود و از خدا خواستم تا هر چه زودتر شرایط جور بشه و دلم از غصه دوریت رها بشه و آروم بگیره.

می بینی گلم چقدر خدا مهربونه ،دلش نمی یاد ببینه بنده هاش از دوری یارشون شبها تا صبح گریه می کنند و آروم و قرار ندارند.مدت ها بود که بی خوابی زده بود به سرم و تا صبح به تو و عشق تو فکر می کردم و برای رسیدن روز بیست و سوم لحظه شماری می کردم اما 8 روز زودتر، اون چهره معصوم و زیبا و نازنینت را دیدم.نمی دونی چقدر از اینکه مطمئن شدم من هم می تونم همراه با*****بیام پیشت خوشحال شدم و وقتی تو هم قبول کردی که با ما برگردی این خوشحالی بیشتر شد.از اینکه در کنارت قدم می زدم و شانه به شانه یکدیگر جلو می رفتیم خیلی احساس قشنگی داشتم.وقتی تو را با دیگران مقایسه می کنم ، خیلی احساس غرور و شعف می کنم چون تو از همه بهتری ،از همه قشنگتری، از همه پاک تری و از همه عاشقتری...باور کن این بهم ثابت شده که هیچ کسی هم مثل تو منو دوست نداره..تو بخاطر من خیلی عذاب کشیدی و مشکلاتی که تو خانه برات پیش اومده همش به خاطر منه..اما باز هم مثل همیشه بهت میگم : جبران می کنم حتما

وقتی از آنها جدا شدیم و من و تو با هم تنها شدیم خیلی آسوده شدم . خوب خودت هم می دونی که دو تا عاشق دوست دارند تمام مدتی که پیش هم هستند را تنها باشند و هر کلامی که به زبانشان می یاد را بدون معطلی و خجالت به همدیگر ابراز کنند.

آقایی جونم نگاه کردن به چشمهای تو برای من آرامشی را هدیه میاره که به هیچ طریق دیگر به دست نمیامد.چشمهات اینقدر زیبا هستند که حتی اگر گرد و خاک باعث آزار اونا بشه اما باز هم زیبایی و گیرایی خودش را داره و برای من التیام بخش دردهایی هست که در زمان دوری از تو کشیدم.

همیشه دوست داشتم ،قرار ملاقات های ما تو شب باشه ، شب با سکوتش ،آرامش خاصی را بهم می بخشه ، چون تا حدودی از چشم مردم فرصت طلب در امان هستیم هم اینکه راحت تر می تونم هر چی تو دلمه بهت بگم و از همه مهمتر اینکه من را یاد شبهایی میندازه که با هم سر یک ساعت به ماه نگاه می کردیم. چه شبهای نازنینی بود.مگه نه! بهت نگفته بودم که همیشه تو این شبهایی که با هم رو ماه قرار می گذاشتیم که معمولا هم ساعت ده شب بود، خوش تیپ می کردم و می رفتم رو پشت بام، تنهای تنها رو لبه بام می نشستم و به ماه خیره می شدم . چهره خواستنیه تو جلوی نظرم ترسیم می شد و باهات صحبت می کردم.ساعت ها سپری می شدند و من متوجه گذشت زمان نمی شدم و زمانی به خودم میومدم که دیگه از سوز و سرمای شب دست و پام یخ زده بودند.

دلم نمی خواد زیاد سرت را به درد بیارم و حرافی کنم فقط این را بدون که هنوز هم برای شب بیست و سوم لحظه شماری می کنم.امیدوارم تمامی اتفاق ها همونطور که می خواهیم به وقوع بپیونده.

عزیز دلم خانومی خیلی دوستت داره هاااااا

راستی وبلاگت را آپدیت کنی ضرر نداره . lol

 

 به قول خودت kheili take care

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 20:41  توسط خانمی  | 

 

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني ...

آقایی دلتنگتم

                                                                                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 3:0  توسط خانمی  |