بغض هم براي خودش رويايي داشت...
دلش ميخواست لبخند بزند ولي نميتوانست ...
از همان نزديکي بوي باران را حس کرد...
بغض ترک خورد و............
نم نم باريد... .
چقدر احساس تنهایی می کنم
چقدر احساس تنهایی می کنم
چقدر احساس تنهایی می کنم
چقدر احساس تنهایی می کنم
هیچ چیز دیگری نمی تونم بگم جز اینکه تنهاتر از من وجود نداره....
در هفته دو روز هست که هيچ وقت نبايد نگرانشون باشيم!
يکي از اونها ديروز است که باهمهء اشتباهات ،دلواپسي ها ،شادي ها و غمهايش براي هميشه گذشته و خارج از کنترل ماست!ديروز تمام شده است!
ديگري فردا ست ! که آن هم با تمام اميد ها مسئوليت ها و اعمال ناشناخته اش از کنترل و ارداهء ما خارج است!
فردا هنوز زاده نشده است !
امروز زمانيست که مسئوليت هاي ديروز را بر عهده داريم و اميد به آمدن فردا !
امروز را به بهترين نحو ممکن بساز و فقط در يک روز زندگي کن !
آری
حجم نبودن تو
آغوش تشنه ی مرا
سيراب نمی کند ديگر ...