امشب شب یلداست و ما مثل هر سال به خونه مامان بزرگ می ریم .وقتی بچه بودم خیلی این روزها را دوست داشتم اما الان احساس می کنم که دیگه دوست ندارم هیچ جایی بدون تو برم ، دوست دارم تو هم پیشم باشی و با هم خوش بگذرونیم.من همیشه تو اینجور مجالس فقط به تو فکر میکنم به اینکه اگر تو هم اونجا بودی چی می شد؟وای نمیدونی از بودن در کنارت چقدر لذت می برم .به امید شب یلدایی که تا صبح با هم بیدار بمونیم و از بودن در کنارهم لذت ببریم.![]()
امیدوارم امشب بهت خوش بگذره عزیز دلم ،مثل همیشه جای منو هم همون جا که خودت می دونی خالی کن. ![]()
![]()
راستی ببین از آهنگ زمینه وبلاگم خوشت میاد؟ همون آهنگ نازیه که وقتی با تلفن باهات حرف میزنم می زارم.![]()
دیشب که مامان اینا از مراسم خواستگاری برگشتند ،سریعا رفتم به اسقبالشون تا ببینم این دختر خاله ما بالاخره شرش کم میشه یا نه؟
اما وقتی که مامان شروع به تعریف از مراسم خواستگاری کرد کمی خوشحال و کمی ناراحت شدم .خوشحال از اینکه با ازدواج دختر خاله من هم اعصاب و روانم آسوده تر می شه و هم اینکه اون دست از بعضی از کارهای مزخرف خودش بر می داره .اما بیشتر از این ناراحت شدم که مامان می گفت طرف پسر خیلی سنگین و ساکتی بود و از اول تا آخر مجلس سرش پایین بود همچنین از خانواده اش مشخص بود که خیلی مذهبی و مقید هستند.شاید بپرسی این که ناراحتی نداره ؟ اما دلیل ناراحتی من اینه که اون پسر ساده و مظلوم با ازدواج با دختر خاله حرام می شه .اون لیاقتش این نیست.باور کن من بد جنس نیستم اما خودت می دونی که اون دختر چه بلاهایی سر ما آورد.خیلی در حق من ظلم کرد در صورتی که من تا اونجایی که از دستم برمیومد کمکش می کردم ،نصیحتش می کردم ،موقع امتحان ها همیشه بهش کمک می کردم و خیلی چیزهای دیگه. تو همیشه به من می گفتی که اون دختر قابل اطمینان نیست اما من اصلا تصورش را هم نمی کردم که یک روزی ..... اصلا بگذریم. اون اینقدر ارزش نداره که بخوام حتی راجع بهش فکر کنم.![]()
****ی جونم روزهایی که می ری دانشگاه انقدر دلم برات تنگ میشه که نگو ،با اینکه من روزهای دیگه هم نمی تونم از نزدیک زیارتت کنم اما باور کن من بعد مسافت را احساس می کنم و دلم برات بیشتر تنگ میشه.وقتی فکر میکنم که صبح به اون زودی از خواب ناز بلند می شی و از خانه می ری بیرون و شب دیروقت بر میگردی دلم میگیره با خودم می گم کاش من هم می تونستم باهات بیام تا تو این راه تنها نباشی و وقتی تو راه خسته شدی شانه هایم را در اختیارت بذارم تا راحت استراحت کنی و تو حمل کتابهای سنگینت کمکت کنم تا دستهای نازنینت درد نگیرن.
راستی عزیز دلم تو خیلی کم می خوابیا ،همیشه نگرانم که نکنه یک وقت خدا نکرده مریض بشی .به خدا اگر زبانم لال یک تار موت کم بشه خانمیت می میره.پس خواهش می کنم اگر منو دوست داری بیشتر به فکر خودت و سلامتیت باش. ![]()
مرد نازنینم تو نمیدانی من از دیشب که برای مدت نسبتا طولانی باهات حرف زدم چقدر سر حال و شاداب شدم ،اصلا صدای تو ،sms های تو ،آفلاین های تو و .... بهم روح تازه ای می بخشه و حتی تو طرز برخورد با افراد خانوادم هم تاثیر گذاره. روزهایی که این سعادت نصیبم میشه که تو را از نزدیک ببینم و تو چشمهای پاک و مهربون و زیبات خیره بشم ،احساس می کنم تو خواب و رویاهام سیر می کنم .اصلا نمی تونم باور کنم که کنار فرشته نازنینم دارم قدم می زنم و باهاش حرف می زنم. دنیای فرشته ها خیلی قشنگ و وسیعه پس این طبیعیه که احساس کنم تو رویاها و خیال هستم. معمولا آدم های زمینی وقتی به دنیای فرشته های آسمانی قدم می ذارن ،این احساس بهشون دست می ده.![]()
عزیزترینم ،امیدوارم شب خوبی داشته باشی و خواب های طلایی ببینی (من که هر شب خوابهای طلایی می بینم چون تو همیشه تو خواب باهامی ) مرسی که تو خواب هم تنهام نمی ذاری گل نازنینم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عاشقتم مرد خوبم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز تو باشگاه خیلی بهم خوش گذشت
چون مربیمون عوض شد و یک خانم خیلی ناااااز جای مربی قبلی افاده ای را گرفت.مربی قبلی به قول بچه ها باید اسمش را آرایش میذاشت چون خیلی خفن آرایش می کرد طوری که وقتی از کنارش رشد می شدی بوی پنکک و رژش حالمون را بد می کرد تازه ما مثلا خودمون هم آرایش میکنیم ولی نه دیگه ایییینطوری .با دیدن او من یک احساس بدی بهم دست داده بود کلا از لوازم آرایش متنفر شدم .با خودم فکر کردم چرا باید دختر ها اینقدر راحت خودشون را مضحکه دست این و آن کنند و مثل یک کالا خودشون را در معرض نمایش بگذارند .آخه برای چی؟ خودت می دونی که من هم آرایش می کنم اما نه طوری که خیلی جلب توجه کنه با این حال من بارها بارها خودم را لعنت کردم که چرا من خودم را به لوازم آرایشی عادت دادم؟خدا لعنت کنه کسانی را که اصلا این چرت و پرت ها را اختراع کردند.الان یک مدتیه که خیلی خیلی کم آرایش میکنم .نمی دونی وقتی ساده تر می رم بیرون چه احساس خوبی دارم احساس امنیت بیشتری می کنم.من فقط روزهایی که قراره تو ،مهربونترنم را ملاقات کنم آرایش نسبتا زیادی می کنم ،دوست دارم همیشه برای تو خوش تیپ و خوشگل باشم .البته فعلا کار خاصی از دستم بر نمی یاد اما در آینده نقشه ها دارم برات عزیز دلم حتی خیلی از اون کارهایی که قراره برات بکنم را از الان شروع کردم.
چند وقت پیش وقتی تو اتاق خواب تنها نشته بودم و داشتم مساله های فیزیک داداش را حل میکردم( دلم برای حل مساله های فیزیک پر میزنه )مامان اومد پیشم نشست و شروع کرد به صحبت کردن و نصیحت کردن البته او هر چند وقت یک بار این کارو می کنه چون احساس می کنه که من دختر زندگی کن و قانعی نیستم.اون بهم میگه که تو اگر بعضی از از اخلاقیات خودت را ترک نکنی نمی تونی همسر آیندت را خوشبخت کنی .کمی ناراحت می شم اما دوست دارم به حرفهاش گوش بدم چون من نمی خوام **** جونم را بدبخت کنم.![]()
شاید دوست داشته باشی بدونی که مامان چه چیزهایی بهم می گه ،تصمیم دارم هر وقت که مامان ازم ایراد گرفت و ازم انتقاد کرد به تو هم بگم تا تو هم بدونی که من چه جور دختری هستم با اینکه ما تقریبا 5 ساله که همدیگر را می شناسیم اما هنوز نتونستیم کامل همدیگر را بشناسیم. من اون روز سر یک مساله ای قاطی بودم و از دست یک نفر عصبانی شده بودم و هر چی که تونستم بهش گفتم .طرف خیلی ناراحت شد اما در عوض خودم آرام شدم. به خاطر همین هم اون روز فقط نصیحت های مامان راجع به اون مساله بود بهم می گفت که باید خیلی خودت را کنترل کنی ،می گفت عصبیم و خیلی زود ناراحت می شم .من خودم هم قبول دارم انشا .. که تو هیچ وقت عصبانیت من را نمی بینی اما باور کن همه از اینکه بخوان منو عصبانی کنند می ترسند.من خیلی زود رنجم و اصلا تحمل اینکه کسی بخواد چیزی بهم بگه یا غرورم را جریحه دار کنه را ندارم.بر خلاف اون ظاهر آرام ،آدمی هستم که تو عصبانیتم کسی جلودارم نیست.نمی دانم من چرا اینطوری شدم اما شاید به خاطر این باشه که پدر و مادرم از بچگی لوس بارم آوردن. من نسبت به همه همینطور که بهت گفتم هستم اما در برخورد با تو طور دیگری هستم من هیچ وقت از دست تو عصبانی نمیشم ،هیچ وقت .شاید گاهی اوقات یک کمی دلخور بشم اما سریع اون موضوع را فراموش می کنم .تو برای من با همه فرق داری .تو عشق منی ،عمر منی ،همه وجودمی ،همه امید و آرزومی .![]()
![]()
روزهایی که یک ذره ازت دلخور بودم که اون هم به خاطر توقع بیش از اندازه من بود .با هیچ احد و ناسی حرف نمی زدم و فقط سر خودم را به کار و درس گرم می کردم .البته این را هم بگم که من الان دیگه نسبت به تو اینطوری نیستم یعنی خیلی بهتر شدم.ازت توقع زیادی داشتم و موقعیت تو را درک نمی کردم.
همه انسان ها نقاط ضعف و قوت های خاص خودشون را دارند من هم بی عیب و نقص نیستم ،اخلاق های بد زیادی دارم که سعی می کنم همه آنها را ترک کنم .قول میدم بهت که هر طور تو بخوای بشم ،می دونم سخته اما شدنیه چون این تویی که از من می خوای ترکشون کنم.من نسبت به گذشته ها و اون اوایل آشناییمون خیلی عوض شدم بعضی از اخلاق های غیر قابل تحملم را ترک کردم .دوست دارم تو هم کمکم کنی و بهم بگی که از کدام اخلاق و رفتار من بدت میاد.دوست دارم اگر مشکلی هست بدون تعارف بهم بگی ،همش تعریف و تمجید که نمیشه.مگه نه؟؟؟
راستی ،خیلی خیلی ممنون از اینکه برام عکس فرستادی مهندس جووونم.عکس هات خیلی ناز بودن ، یکیشون از دوتای دیگه قشنگتر بود و چند دقیقه فقط بهشون خیره شده بودم تا یک کم از احساس دلتنگی شدیدم کاسته بشه.الان می خواستم ازت گله کنم اما بی خیال شدم چون من باید خودم را درست کنم تو هیچ مشکلی نداری.آخه کجای دنیا دیدی که آدم از یک فرشته گله کنه؟؟؟؟؟
![]()
![]()
دوست دارم4 همیشه![]()
![]()
![]()
عزیزم وبلاگم خوب شد؟ اینم اطاعت اوامر سرورم ،بازم هر چی می خوای بهم بگو تا سریعا انجامش بدم من همیشه و همه وقت برای خدمتگزاری آماده هستم.کاش زودتر بهم می گفتی چشمات برای خوندن وبلاگ من اذیت می شن ،الهی من قربونت برم من شرمندم که باعث شدم چشمهای نازنین و پاکت اذیت بشن.به بزرگی خودت خانمیتو ببخش جییگر.
امروز باز هم این توفیق را داشتم که صدای دلنشین و زیبایت را بشنوم و این خیلی برام با ارزشه . می دونستی من با همون چند دقیقه ای که صداتو می شنوم و باهات حرف می زنم ،خیلی خوشحال می شم و روحیه می گیرم .انگار قلبم برای ادامه زندگی دوباره شارژ می شه و می توانم با تمرکز و نشاط بیشتر به درس خواندن و ...بپردازم.یادته وقتی برای یک چند روزی از هم دور بودیم و با هم حتی تلفنی هم صحبت نمی کردیم بهم می گفتی باطری قلبم داره تموم می شه ، من حالا می فهمم که تو چه احساسی داشتی ؟ فدای دل مهربونت بشم که به خاطر من اینقدر عذاب کشیده.![]()
گاهی اوقات با خودم فکر میکنم که من تا کی می تونم این نوشتن را ادامه بدم ،احساس می کنم حرفام داره تکراری می شه .دلیلش هم اینه که من فقط به تو به عشق تو به داشتن تو فکر میکنم و جز ابراز علاقه به تو و اینکه بگم چقدر دوستت دارم چیزه دیگری نمی تونم بنویسم. هیچ چیزی تو این دنیا برام ارزش نداره و فقط من تو را می خوام.من تمام کارهایی که می کنم ،تمام تلاش هام و همه و همه فقط برای تو و رسیدن به توست.من باید لایق تو باشم و برای این تمام سعی خودم را می کنم . تو اون بالا بالاهایی و من .....
تو یک فرشته ای و تو آسمان های سیر می کنی و من ....
تو پاکی و به خداوند خیلی نزدیکی و من......
آخ که چقدر دوستت دارم زیباترینم . ![]()
![]()
![]()
**** جونم میشه تو که تنها هدف و دلیل برای نوشتنم هستی، بهم بگی که تو دوست داری من بیشتر راجع به چی برات بنویسم؟ از چی برات بگم ؟اگر بهم بگی خیلی خیلی ممنون می شم عزیز دلم. راستی چند وقته دیگه برای خانمی عکس از خودت نمی فرستیاا.نمی گی من دلم برات تنگ می شه مرد خوبم؟؟؟؟؟![]()
امشب اصلا حالم خوش نیست
خیلی دوست داشتم بشینم و ساعت ها برات بنویسم و باهات صحبت کنم اما حیف که اصلا نمی توانم فقط اومدم که بهت بگم خیلی دلم برات تنگ شده خیلی ...
دوستت دارم**** جونم![]()
![]()
![]()
**** جونم آهنگ بنیامین که از وبلاگت دانلود کردم خیلی نار بود .خیلی خیلی خوشم اومد.ممنونم ازت عزیز دلم.امروز هم که رفته بودیم خرید یک سی دی کامل از این خواننده را گرفتم.
الان تقریبا ساعت 11:20 دقیقه شبه و همین الان سرم خلوت شد.خودت در جریان هستی که تو این هفته هر روزشو ما مهمان داشتیم
با اینکه من زیاد کار نمی کنم اما خیلی خسته شدم ،آرامشم به هم ریخته طوری که آروزی اینو دارم که یک دقیقه تو سکوت کامل و آرامش استراحت کنم.الان فرصت مناسبی پیدا کردم که بیام بشینم یک کمی با عزیز دلم ،همه وجودم درد و دل کنم و روحیه تازه ای بگیرم.باور کن من تا پیش از این که عاشقت بشم هیچ علاقه ای به نوشتن نداشتم و این کار را خیلی بیهوده می دانستم. خوب حق هم داشتم برای چی باید می نوشتم وقتی تو رو نداشتم ؟از کی باید می نوشتم ؟با کی باید حرف می زدم؟ الان موقعیتم نسبت به گذشته خیلی فرق کرده ،همه چیز عوض شده ،اصلا انگار دوباره متولد شدم.تو به من عشق دادی ،امید دادی و حتی بهم نوشتن هم یاد دادی ،من هر چی دارم از تو دارم به خدا .....من به تو مدیونم مهربونترینم. با تمام وجود دوست دارم **** جونم.![]()
![]()
الان یاد اولین باری افتادم که چشمم تو چشمت افتاد و تو اون آموزشگاه دیدمت.اون موقع هیچ احساسی نسبت بهت نداشتم و اصلا فکرنمیکردم که تو یک روزی به من ابراز علاقه کنی.اما به مرور زمان با طرز رفتارهات و نگاهات و خیلی چیزهای دیگه که خودت هم می دونی فهمیدم که تو یک طور دیگه به من نگاه می کنی و طرز برخوردت با من نسبت به سایر دخترهای کلاس متفاوته.اما اون زمان من نسبت به تمام پسرهای کلاس بد بین بودم ،باید بگم از همشون متنفر بودم .من خیلی سر اون کلاس عذاب می کشیدم چند دفعه هم می خواستم دیگه پامو تو اون مکان نذارم اما به زور دوست صمیمیم و همراه همیشگیم راضی شدم که تا آخرش ادامه بدم.نمی خواهم زیاد راجع به خاطرات بدم باهات حرف بزنم چون اصلا برام مهم نیستند .مهم اینه که من تو را اونجا دیدم ،اونجا بهت علاقه مند شدم ،اونجاعاشقت شدم .دیگه چی از این بهتر گلم...![]()
نمیدانی تو اون مدت دو سالی که ما از هم دور بودیم ،چقدر عذاب می کشیدم ، هیچ امیدی برای ادامه زندگی نداشتم.هر روز که از خواب بیدار می شدم با خودم می گفتم : اه .. دوباره صبح شد.![]()
تو خودت می دانی که من برای صحبت با تو ،عشقم ، چقدر دردسر داشتم ، زمین و آسمان باهام لج افتاده بودن ،سوال پیچم میکردن.اصلا خودم هم نفهمیدم چرا و برای چی من اونطور بیرحمانه با تو رفتار کردم .چرا؟ چرا؟؟؟؟ تصمیم گرفته بودم دیگه تا آخر عمرم عاشق کسی نشم و ازدواج نکنم و اجازه ورود هیچ خواستگاری را ندم وهمینطور هم بود با خودم و اطرافیانم لج کرده بودم.خنده را برای خودم حروم کرده بودم.خوراکم بیش از اندازه کم شده بود ،تقریبا 47 کیلو شده بودم.گاهی اوقات که به تو ، به عشق پاکت و به حرف های عاشقانه ای که به هم می زدیم ، به روزهایی که با هم همزمان به ماه خیره می شدیم ،فکر میکردم از شدت غم و ندامت ساعت ها گریه میکردم وتصور می کردم که دیگه هیچ وقت نمی توانم ببینمت.وای چه عذابی ...
وقتی آدرس ایمیلت را از لای نامه ها و کادوهای زیبای تو پیدا کردم ،تا یک هفته فقط با خودم کلنجار می رفتم که بهت پیغام بدم با نه ؟خیلی با خودم فکر کردم ،دیگه نمی تونستم دوری تو رو تحمل کنم .بالاخره تصمیم خودم را گرفتم ،با خودم گفتم یا دیگه بهم محل نمی ذاره یا ازم استقبال می کنه.دقیق نمی دانم چه ساعتی بود اما شب بود ،آنلاین شدم و ای دیت را تو لیست مسنجرم اضافه کردم.فکر نمی کردم اصلا جوابمو بدی .
صبح وقتی آنلاین دیدمت قلبم ریخت ،دستاچه شده بودم ،نمی دانستم باید چی کار کنم ،گیج شده بودم.تصمیم داشتم تا یک مدت خودم را معرفی نکنم تا از اینکه تو هنوز منو دوست داری مطمئن بشم.اما وقتی دیدم که هنوز تو در فکر خانمیت هستی ،دلم طاقت نیاورد و ....یکی از دلایلی که خودم را زود بهت معرفی کردم این بود که دوست نداشتم تو با یک دختر غریبه چت کنی.شاید به نظرت مسخره بیاد اما من هم مثل مردها غیرتیم و نسبت به عشقم حسودم.دوست ندارم کسی به عزیزم چپ نگاه کنه.
تو فقط مال منی.
خدا می دانست که من چه جور دختری هستم و برای همین هم یک مرد نازنینی را بهم بخشید که از چشمهام بیشتر بهش اطمینان دارم و تا ابد عاشقش خواهم بود.خلاصه که ****ی جونم ،خوشگلم ،عزیزترینم تو با اومدنت دوباره منو زنده کردی ،تو خیلی خوبی ،خیلی مهربونی ،خیلی پاکی ،نمونه ای .من به خاطر همه چیز ازت ممنونم و تا ابد کنیزیتو می کنم جیگر.
آخ که چقدر دلم می خواست الان پیشم بودی ؛ روبه روم نشسته بودی و من تمام این حرفهامو مستقیم به خودت می گفتم.اما NP بالاخره اون روز هم می رسه که تا صبح باهات حرف بزنم و از بودن در کنارت لذت ببرم.وقتی خیلی دلم برات تنگ می شه و شدید بهت احساس نیاز می کنم یاد این حرف تو می افتم که بعد از هر سختی ،آسانی و آرامش هست و کمی آروم می شم. تو همیشه با حرفهات بهم نشاط و امید می دی.من اگر خدا نکرده تو را نداشتم ،می مردم به خدا
مرد خوبم ،خانمی خیلی دوست داره هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
راستی فردا شب با اجازه همسر گلم ،می خوام برم تولد یک سالگی دختر یکی از اقوام نزدیک.خواستم از آقامون کسب اجازه کنم و ایشون را در جریان بذارم.به امید روزی که من و تو برای روز تولد ثمره عشقمون جشن تولد بگیریم.
کسی که همیشه به فکر توست، خانمی![]()
![]()
![]()
آخیش، مهمان هامون رفتن .باور کن عزیز دلم من از مهمون خیلی خوشم میاد و از اینکه بخواهم مهمون داری کنم اصلا بدم نمیاد فقط کمی خسته می شم و ناراحت از اینکه تو پیشم نیستی وتو تمام مدتی که فامیل ها دورهم جمع هستند ،میگن و می خندن من فقط تظاهر به شاد بودن می کنم و فقط به تو فکر میکنم و بس .
با خودم فکر میکنم که اگر الان عشقم هم پیشم بود چی میشد ،اون موقع دیگه از شدت خوشحالی ذوق مرگ میشم.
امروز وقتی دیدم مامان برای بابا میوه پوست می کنه خیلی عجیب دلم هواتو کرد و می خواستم تو پیشم بودی و من هم برای تو میوه پوست می کندم و خودم می گذاشتم تو دهان نازو خوشگلت. وای چه لذتی داره **** جونم.![]()
عزیز دلم نه تنها امروز بلکه همیشه و همه وقت ،تو جشن و مهمونی ها و.... تو رو در کنار خودم احساس میکنم و می تونم خیلی راحت و بدون اینکه کسی متوجه بشه تو رویای با تو بودن سیر کنم.وقتی می رم خرید و از فروشگاه های لباس های مردانه ،ساعت های مردانه و غیره رد می شم برای یک مدتی جلوی ویترین مغازه می ایستم و به اینکه چی بیشتر بهت میاد و تو چی بیشتر دوست داری تا اونو برات بخرم فکرمیکنم هر چند که تو اگه گونی هم بپوشی بهت میاد.آدم وقتی یک هیکل ورزشکاری و قد بلند ،پوست سفید ،چهره ناز و مردانه داشته باشه مسلمه که همه چی بهش میاد. تو با این همه زیبایی غیر قابل توصیف خودت کار من را هم راحت کردی چون من سلیقه خوبی ندارم و لباس هر چقدر هم که زشت باشه تو تن تو زیبا جلوه می کنه.![]()
مدت هاست ،تو این فکرم که برای روز تولدت چی برات بخرم و چی کار کنم که تو رو خوشحال کنم ؟ احساس می کنم هر کاری برات بکنم ،هر چی که برات بخرم باز کمه و من نمیتونم عشق و علاقه خودم را بهت نشان بدم.انتخاب هدیه برای یک فرشته بزرگ و مهربون خیلی دشواره عزیزترینم.
الان تقریبا یک ربع به یکه شبه و من اصلا خوابم نمیاد با اینکه مهمون داشتیم احساس خستگی هم نمی کنم، چون دارم از الان تن نازپروده و تنبل خودم را به کار کردن عادت می دم ،من برای زندگی با تو نقشه ها دارم عزیز دلم ،دوست دارم از همون لحظه ورودت به خانه عشقولانمون که مسلما خسته از کار هم هستی ،نذارم دست به سیاه و سفید بزنی و حتی تو عوض کردن لباس هات هم خودم کمکت می کنم.هر طور که دوست داشته باشی ازت پذیرایی می کنم و بدن خسته و کوفته نازنینت را ماساژ می دم.دوست دارم زمانیکه تو خونه هستی حتی برای آب خوردن هم از جات بلند نشی و به من بگی که برات بیارم.خیلی چیزهای دیگه هم هست که خودت می دونی و من هم نمی توانم به همش اشاره کنم.بعضی نقشه ها را هم حالا بهت نمیگم تا بعدا سورپریزت کنم.کارهایی برات می کنم که خودت هم باورت نشه و حتی برای یک بار هم به ذهنت خطور نکرده باشه و هیچ جای دنیا ندیده باشی.ما با همه زوج های دنیا فرق داریم پس باید همه چیزمون با اونها متفاوت باشه .مگه نه خوشگلم؟؟؟ ![]()
مامان الان فکر می کنه که من دارم درس می خونم و همش بهم میگه دیگه بسه دختر برو بخواب ،فردا صبح زود نمی تونی بلند شیااااااااااا بهتره برم بخوابم تا خودش نیامده بخوابونم.![]()
**** جونم، عزیز دلم ،مهربونم ، تو همه امید و آرزومی و من هم به اندازه یک دنیا دوست دارم پس خیلی مراقب خودت باش.من این امانتی را صحیح و سالم می خوامااااااااا
دوستدار ،عاشق و دیوونه همیشگی تو خانمی K.O.L![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عزیزترینم صبح روز شنبت بخیر باشه
امروز حالم خیلی خیلی خوبه .آمدم این مطلب را برات بنویسم که فکر نکنی من با نوشتن مطالب دیشبم قصد ناراحت کردنت را داشتم نه ! فقط گاهی اوقات دلتنگی زیادمی زنه به سرم.جدی نگیر عزیزم
همه این مشکلات من زمانی که بهت برسم حل می شه .مطمئن باش جییییگر
باید زود برم چون قراره برامون مهمون بیاد
روز خوبی را برات آروزمندم![]()
![]()
عزیز دلم تا حالا برات پیش اومده که احساس کنی خیلی به بودن در کنار همسرت نیاز داری و نتونی حتی یک ثانیه دوریش را تحمل کنی ؟ من امشب احساس دلتنگی عجیبی دارم ، احساس میکنم که دیگر نمی تونم دوری تو رو تحمل کنم .شاید باورت نشه اما من تازگی ها احساسات عجیبی رو درونم احساس می کنم ، وقتی که خیلی دلم برات تنگ می شه ، قلبم بدجوری درد می گیره طوری که انگار می خواد از سینم بیاد بیرون و به سمت تو پر بکشه.شاید فکر کنی دارم اغراق می کنم و فقط برای اینکه نوشته هام قشتگ تر بشه اینو میگم اما باور کن که اینها همش حقیقته .به خدا حقیقته ****. نمی دونی چقدر برام تحمل این شرایط سخته ،در حال حاضر هم هیچ کاری از دستم بر نمیاد نه می توانم بهت زنگ بزنم ،نه آنلاین می شی و و و و .من هیچ شکایتی ندارم ازت عزیز دلم فقط این مطالب را برای آروم گرفتن خودم می نویسم و قصد ناراحت کردن تو را هم ندارم.
آدم عاشق بعضی وقت ها دیوونه می شه مثل الان من که اصلا مغزم کار نمیکنه و این نوشته ها را بدون ویرایش و همونطور که از قلبم بیرون می آید تایپ می کنم .شاید هم اصلا این مطلب را تو وبلاگم نذارم.نمی دانم ! هیچ چی نمیدانم !
بعضی موقع ها با خودم فکر میکنم که آیا ما همیشه اینطور عاشق هم می مونیم ؟نکنه **** من علاقش نسبت بهم کم بشه ؟نکنه مثل گذشته منو دوست نداشته باشه ؟نکنه از اخلاق من بدش بیاد و یا از من خسته بشه؟؟؟؟نمی دونم شاید به خاطر پر مشغله شدن تو و گرفتاری های درسی و کاری ، رفتار تو نسبت به گذشته تغییر پیدا کرده یا شاید اصلا رفتارت تغییری نکرده باشه و من اینطور احساس می کنم.مطمئنم که این فقط یک احساسه و حقیقت نداره.چون من تو را کامل شناختم به خودت به عشقت ایمان دارم.
عزیز دلم ،من امشب خیلی آشفته ام ،پرت و پلا زیاد می گم پس تو رو خدا از این حرفهام ناراحت نشو.دیشب هم به خاطر همین هیچ مطلبی را توی وبلاگم نذاشتم چون دیشب خیلی بدتر از الان بودم.دیگه بهتره که امشب چیزی ننویسم و بیش از این ناراحتت نکنم.من برم یک دوش بگیرم شاید حالم جا بیاد....![]()
خیلی دوست دارم مرد نازنینم ،این را هم بدون که من همیشه عاشقت می مانم و تمام عمرم ،هستیم و زندگیم را به پات می ریزم چون تویی تمام امید و آرزوم![]()
![]()
![]()
![]()

عزیز دلم خیلی خیلی لطف میکنی که به قلبم سر می زنی ، باور کن وقتی این پیغام های نازتو تو وبلاگم می بینم بی نهایت خوشحال می شم و احساس میکنم که با داشتن تو هیچ غمی تو زندگیم ندارم.هر کسی به اندازه خودش تو زندگیش مشکل داره و سر یک سری مسائل اعصابش خرد میشه من هم گاهی اوقات خیلی غمگین و افسرده می شم اما وقتی به آینده قشنگی که در انتظارم هست فکر میکنم تمام ناراحتی هامو فراموش می کنم.من آینده ای روشن و شادی را برای هر دومون می بینم ،روزهایی را می بینم که منو تو به بزرگترین آرزومون یعنی وصال رسیدم و با خوشحالی و امید به ادامه زندگی می پردازیم،آن زمان را خیلی واضح میبینم که هر دو پرنده عاشق در آغوش هم مشغول تماشای بازی دو ثمره عشق خود هستند و از صمیم قلب برای آن دو آروزی سعادت و سربلندی می کنند.چه لحظات شیرینی را ما با هم خواهیم داشت وقتی هر دو به تمامی آروزهای دیرینه خود ، گرفتن مدرک دکترا تو و من ، یافتن شغل مورد نظر مربوط به رشته خودمان و ......رسیدیم و آروزیی جز سر و سامان دادن میوه های بهشتی خودمان نداریم.![]()
مرد نازنینم اگر من بخواهم راجع به تمامی آروزهایی که مطمئنا با کمک خدا به همش می رسم ،حرف بزنم خیلی طول می کشه و نمی خوام زیاد پر حرفی کنم و تو چشمهای نازنین میشی رنگ و پاکت را برای خوندنشون اذیت کنی.فقط دوست دارم بهت بگم که یکی از بزرگترین آرزوهام دیدن تو در لباس دامادیه که با هم انتخابش کردیم.![]()
هیچ می دونستی تو در کت و شلوار خیلی جییییییگر می شی، صد ها بار بهت گفتم باز هم میگم که وقتی کت و شلوار می پوشی دلم برات ضعف می ره طوری که دوست دارم تا ساعت ها بهت خیره بشم و قربون صدقت برم و از خدا برای دادن این هدیه گرانقدر تشکر کنم. راستی دفعه آخر که دیدمت یک طور دیگه بودی ،خودت دیدی که تمام مدت داشتم عاشقانه نگات می کردم و لذت می بردم.اون مدل ریش خیلی بهت میاد اصلا نسبت بهت یک احساس دیگه ای داشتم ، احساسی که تا به حال درکش نکرده بودم.**** جونم دوست دارم از این به بعد همین مدلی ریش بذاری .باشه؟![]()
یک چیز دیگه هم می خواستم راجع به اون روز بگم ، خواهر گرامی بنده همون شب بهم گفت که این شوهر خواهر ما عجب خوش تیپ و خوش هیکله ،می گفت که خیلی صاف و با کلاس راه می ره ، متین و سنگینه و حرف زدنش آرام و قشنگه و خیلی چیزهای دیگر.... اینها رو گفتم چون دوست داشتی نظرش را در رابطه با خودت بدونی.دیشب هم وقتی بهش گفتم که قرار بوده تو هم خدا نکرده تو اون هواپیما باشی، خیلی ناراحت شد و به من گفت تورو خدا نذار این جور سفرها بره. ...حالا در رابطه با این موضوع بعدا بیشتر با هم صحبت می کنیم.
عاشق همیشگی تو خانمی ![]()
![]()
![]()
![]()
تلفن همراهش به صدا در می آید
او پشت خط منتظر است و امید دارد تا تنها یک بار دیگر
فقط یک بار دیگر صدای عزیزش را بشنود
اما افسوس
اما افسوس
او بی خبر برای همیشه تنهایش گذاشت![]()
وقتی شبکه خبر دیدم که هنوز تلفن همراه یکی از قربانیان در حال زنگ خوردنه خیلی ناراحت شدم تا یک ساعت فقط اشک می ریختم.به این فکر کردم که الان اونکه پشت خطه چه زجری میکشه.خدایا خودت بهشون صبر بده ...![]()
![]()
امروز از صبح ساعت 6:30 دقیقه که از خواب بیدار شدم احساس دلشوره و نگرانی عجیبی داشتم ،خیلی احساس بدی بود خیلی بد....همش فکر میکردم قراره اتفاق بدی بیافته و بیشتر نگرانیم متوجه تو بود.به خاطر همین دعا کردم برات و از صمیم قلب آرزو کردم تا صحیح و سالم برگردی خونه و بعد برات پیغام دادم تا کمی از نگرانیم بر طرف بشه و آرام بشم.
تمام طول روز همین احساس را داشتم، بدون اینکه دلیلش را هم بدونم تا اینکه متوجه اون اتفاق شوم شدم .خبر سقوط هواپیمایی که بخشی از مسافران اون را خبر نگاران و کارکنان شبکه سیما تشکیل داده بود.)-:با شنیدن اینکه عده ای از مسافران خبرنگار بودن دلم ریخت.خدااااااااااااا چرا باید اینطوری بشه ؟چرا؟؟؟؟؟؟تقریبا ساعت 7 بود که به تو پیغام دادم و از احوالت پرسیدم و وقتی از سلامتی تو مطمئن شدم آرامش تقریبی خودم را بدست آوردم.
وقتی برای دیدن اخبار حوادث شبکه شش تلویزیون را روشن کردم و تصویر خبرنگارانی که تو این حادثه جان خود را از دست داده بودند را دیدم مثل بارون اشک می ریختم خیلی زجر آوره .همه جوان بودند و چهره های پاک و معصومی داشتند و این منو خیلی زجر می داد.وقتی به عذابی که به خانواده آنها وارد شده بود فکر می کردم و اینکه اونها الان چه حالی دارند دیوونه می شدم.این زجز وقتی که متوجه شدم تو هم قرار بوده به این ماموریت سفر آخرت بری ( خدا بهمون رحم کرد) و اینکه تو چهار نفر از اون شهدا را می شناختی و یکی از انها تازه ازدواج کرده بود ، صد برابر شد.
آخه چرا باید این اتفاق می افتاد ؟؟ مامان در جواب این سوالم بهم گفت خدا بنده هایی را که خیلی دوستشون داره را زود از این دنیا می بره .تو ذهنم گفتم خدایا از اینکه **** مهربونم را دوباره بهم بخشیدی ازت ممنونم . خدا بنده های خوب و پاکش را خیلی زود از این دنیا می بره و تو رو هم به خاطر من نبرد وگرنه تو از همه پاکتر و خوب تری . اگر خدا نکرده یک تار موت کم شه من هم می میرم و من اون بنده ای نیستم که خدا دوست داشته باشد که زود از این دنیا ببردش...
من مطمئنم جای این شهدا خیلی خوبه .می گم شهدا چون می دونی که هر مردی که برای تامین نیاز مالی و رفاه خانواده خودش از خانه بیرون بره و در این راه بر اثر هر نوع حادثه ای جان خودش را از دست بدهد تو دین اسلام شهید محسوب میشه . من از صمیم قلب برای خانواده های این جوانمردهای شجاع آرزوی صبر می کنم.انشاء ... غم آخرشون باشه.
عزیزم ، می دونم تو الان چه حالی داری ، غم از دست دادن دوستان نزدیک غم بزرگیه.خدا به تو مهربونترین ، خوش قلبترین و دل نازک ترین مرد دنیا صبر بده.بی نهایت دوست دارم و ازت خواهش می کنم بیشتر مراقب خودت باشی و قول بده که هیچ وقت تنهام نذاری هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت..............
الان تقریبا ساعت 5 دقیقه به 10 و فکر کنم هنوز باشگاه باشی ، چقدر دلم برات تنگ شده .روزهایی که می ری باشگاه فقط تو این فکرم که نکنه یک وقت بلایی سرت بیاد و بدنت کبود بشه یا موقع برگشتن خدانکرده با مشکلی مواجه بشی
مهربونم باور کن من همیشه سر نمازم اولین کسی رو که دعا می کنم تویی و آرزو می کنم که همیشه سالم و صالح بمانی و اینکه همیشه دوستم داشته باشی.این یکی از بزرگترین آرزوهامه که همیشه همینطوری دوستم داشته باشی و با گذشت زمان علاقت نسبت به کم نشه.چند وقت پیش تو یک سایت اینترنتی راجع به علاقه مردها و زنها نسبت به هم یک مطلبی را خواندم با اینکه اونو باور نداشتم ولی کمی نگران شدم .تو این سایت نوشته بود که بسیاری از مردها از اینکه همسرشون دائم بهشون ابراز علاقه کنند و وقتی خارج از منزل هستند با اونها تماس بگیرند خوششون نمیاد و مثل آدم های فراری سعی دارند از همسرشان فاصله بگیرند،اصلا بگذریم. مهم اینه که من شخصا خودم به این مسئله اعتقاد ندارم و می دونم که تو با همه مردها فرق داری و همونطور که همیشه بهت میگم تو فرشته ای هستی که خدا به من هدیه داده و به خاطر همین هم تا آخر عمرم سپاسگزارش هستم.
شاید با خودت بگی که این خانمی ما عجب دختر نا امید و غمگینیه اما خصوصیت آدم عاشق اینه و همیشه از آینده ای که در انتظارش هست ترس و واهمه داره.من از اینکه تو رو دارم خیلی خوشحالم و خودم را خوشبخترین دختر دنیا می دونم و به خاطر همین هم همیشه می ترسم که نکنه خدا نکرده ،زبانم لال تو رو از دست بدم.**** جونم درسته ما الان با هم پیمان عشق جاودانه بستیم و قول دادیم که تا ابد کنار هم باشیم اما باز هم کمی می ترسم. فقط باید همه چیز رو بسپاریم دست خود خدا که خودش ما رو با هم آشنا کرد ،عاشقمون کرد و ..... اینها هیچ کدامش بی حکمت نیستند. من به لطف خدا امید دارم و می دانم که خودش همه مشکلات را حل میکنه.انشاء...
می خواهم بدونی که من هر اتفاقی بیافته و هر چی بشه پیشت می مونم و تا ابد عاشقت خواهم بود حتی اگر همه آسمان ها و زمین جمع شوند تا مانع رسیدن دو قلب عاشق ما به همدیگر بشن.![]()
![]()
![]()
![]()
الان ساعت 11:46 دقیقه است.خدا دوباره امشب قسمت کرد که صدای ناز تو رو دوباره بشنوم هر چند که مدتش کم بود اما یک دنیا لذت بردم.یک دنیااااااااااااااااااااا
وقتی smsهای آخریم به دستت نمی رسید و پشت سر هم پیغام میدادی که چرا جواب نمی دی تصمیم گرفتم سریع بهت زنگ بزنم و با یک تیر دو نشان بزنم هم از ناراحتی و دلواپسی در بیارمت تا با آرامش کامل بخوابی هم اینکه خودم صدای قشنگتو دوباره بشنوم.
از ماجرای اون روز خیلی غمگین شدی و می دانم عذاب وجدان داری اما می خواستم بهت بگم که نه تو و نه من مقصر هستیم هیچ کدام نباید ناراحت باشیم چون هیچ اتفاق خاصی نیافتاده که بخوایم به خاطرش خودمونو عذاب بدیم .باور کن بعدها وقتی به فکر اون روز بیافتیم شاید برامون هم خیلی جالب و به یادماندنی به نظر برسه.اینجا نمی تونم خیلی واضح راجع به این قضیه باهات حرف بزنم اما فقط ازت تمنا میکنم که دیگر به این موضوع فکر نکن .اگر فکر میکنی که تو با اون کارات منو ناراحت کردی سخت در اشتباهی عزیزم من هزاران بار دلیل ناراحتی خودمو بهت گفتم و دیگه نمی خوام دوباره تکرارش کنم.
آدم که از دست همسرش هیچ وقت ناراحت نمیشه ،میشه؟؟؟![]()
مهربونم، بیا پیش خودمون اون روز را به یک روز قشنگ تبدیل کنیم و مسائلی که باعث ناراحتیمون شد را به فراموشی بسپاریم.اگر نمیتونی اینکارو کنی به من بگو تا خودم درستت کنم.
فردا قراره بری دانشگاه و من مثل همیشه آرزو می کنم صحیح و سلامت به خانه برگردی و زیاد خسته نشی عزیز دلم.امیدوارم همیشه تو درس و کار و زندگیت موفق و سربلند باشی
.شب خوش جییییییییییییگر
الان که خودم دوباره این متنی که نوشتم را خواندم متوجه یک چیزجالبی شدم! می دونی چی ؟ اینکه این دو تا پاراگراف که یکیش رو قبل از صحبت کردن با تو نوشتم و دیگری را بعد از شنیدن صدای دلنشینت چه قدر با هم فرق دارند
می بینی **** با همین 10 دقیقه مکاله تلفنی چقدر شادم کردی.به خاطر همه چیز ازت ممنونم.دوستت دارم![]()
عزیز دلم امشب خیلی شارژم (-: چون امروز صدای ناز و دلنشینت را دوباره بعد از چهار روز شنیدم .نمی دونی هر موقع باهات حرف می زنم ، می بینمت یا بهم sms می دی چقدر خوشحال می شم مثل الان که داری بهم لطف میکنی و پیغام می فرستی. تو با هر بار گفتن دوستت دارم به قلبم روح تازه ای می بخشی و دوباره زندش می کنی.
**** جونم ، دوست دارم بدونی تو دنیا فقط تورو دوست دارم و همیشه عاشقت می مونم .تو برای من از همه پاک تر ،با ایمان تر ، با شخصیت تر ، مودب تر ، زیباتر ، خوش تیپ تر و ...... هستی اگر بخوام همه خصوصیات اخلاقی و شخصیتی تو رو بگم تا آخر عمرم باید بنویسم.تو باهمین خصوصیات نمونه ای که داری تونستی منو اینطور عاشق و دیوانه خودت بکنی به خصوص اون قلب پاکت بود که باعث شد خانمی ، اون دختری که خیلی مغرور بود و همیشه فکر می کرد نباید عاشق پسری بشه و اینطوری بهش ابراز علاقه کنه ،صادقانه عاشقت بشه. اوایل آشناییمون حتی تصورش هم نمی تونستم بکنم که بتونم یک روزی بهت بگم دوستت دارم اما حالا حاضرم جونم را هم فدات کنم.
الان که دارم این متن را می نویسم یاد روزی افتادم که بهم خبر دادی برنامه سفر خارجت درست شده و قراره دو سه روز دیگر برای یک هفته منو تنها بذاری .وای چه روزی بود ،من از شنیدن این خبر خیلی خیلی خوشحال شده بودم اما بیشتر از آن غمگین و افسرده شدم چون اصلا تصور این که حتی بخوای برای یک روز اینقدر از من دور بشی هم برام مشکل بود.دو روز قبل از روز پرواز که روز شنبه بود قرار شد بهم زنگ بزنی و ازم خداحافظی کنی و منم به خاطر تو کلاسمو کنسل کردم و منتظر شدم تا تو زنگ بزنی.اون روز از صبح تو خودم بودم و با کسی حرف نمی زدم حتی درس خوندن و کار رو تعطیل کرده بودم نه اینکه بخوام از قصد اینکارو کنم بلکه مغزم یاری نمی داد و نمی تونستم به چیزی جز تو فکر کنم.
با صدای زنگ تلفنت که با سایر زنگ ها متفاوت به نظر می اومد ،از دنیای ناشناخته ای که توش غرق شده بودم بیرون اومدم و با دستهای لرزان گوشی رو برداشتم.وقتی بهم می گفتی داری وسایلتو جمع می کنی و حرف از رفتن می زدی بغضی که تو گلوم بود بیشتر عذابم می داد ،خیلی سعی میکردم که تو اصلا متوجه نشی من چه حالی دارم و برای همین هم کمتر حرف می زدم .دقایق آخر مکالمه تلفنی ما بود که تو مثل همیشه گفتی خیلی مراقب خودت باش ،ناگهان ناخواسته متوجه شدم که گونه هام از اشک خیسه خیس شده ،قادر به حرف زدن نبودم و دوست داشتم زودتر تلفنو قطع کنم و تا اونجایی که می تونم گریه کنم.....
وقتی گوشی رو قطع کردم متوجه یک آهنگ بسیار زیبا از گروه بویز شدم که روی تکرار بود و فضای اتاق را یک طور خاصی کرده بود.نمی دونم اون آهنگ رو کی از اینترنت دانلود کردم انگار برام تازگی داشت!!
من با اون ترانه تا ساعت ها گریستم تا آرامش نسبی خودم را دوباره به دست بیارم هر چند که تاثیر چندانی نداشت.
بخشی از اون ترانه را برات می نویسم عزیز دلم؛
فقط یک بار توی زندگی ، یکی میاد به قلب تو جون می ده
یک روز یکی می رسه از راه ، همون که عشقی بی تردیده
به تو محتاجم ،به حس دستات
به تو محتاجم ، به رنگ چشمات
بشنو فریادم، اسیرم
برس به دادم ، بی تو می میرم
فقط یک بار توی زندگی ، یک معجزه میاد ،یک حسی برتر
فقط یک بار ، فقط با یک اسم ،یک عشقی تو قلبت می شه باور
تو عشق منی تو عشق آخر
به گرمی دستای تو محتاجم
دیگه دوست دارم یک حرفی پوچه
من با عشقت در اوجم
به تو محتاجم
به تومحتاجم
به تو محتاجم
L.Y.F.E